پیش نوشت: از بازیهای وبلاگی بخصوص اگر از سوی وبلاگ نویسان خوب باشد خیلی خوشم می آید و معمولا اگر مرا به بازی هم نگیرند ، سعی می کنم بازیهایشان را تماشا کنم . چرا که علاوه بر تنوع و جذابیت ، آموزشهای نهفته ای دارند که شاید در روزنوشتهای معمولی با این تاثیر به دست نمی آیند.

حالا که از سوی "پنج دری" و "عطش شکن" ، به بازی وبلاگی "مسجدهای دوست داشتنی من" دعوت شده ام ، می بینم این بازی چه تقارن جالبی دارد با روز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری که همین امروز است  و نیز شیوه سیاسی رئیس جمهور محبوب شهید محمد علی رجایی !

***

"مسجد" در زندگی من جایگاه بسیار ویژه ای دارد. بسیاری از خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی من با این مکان ،گره عجیبی خورده است . پدربزرگم هم مباحثه ای و دوست بسیار صمیمی آیت الله "محمد تقی فلسفی" بود و نام مرا هم به همین دلیل "تقی" گذاشتند و از این رو خانواده ما از مخاطبان همیشگی مجالس پر شور و پر مخاطب آن "واعظ شهیر" بود .

بزرگتر که شدم در سالهایی که به دلیل تنهایی مادربزرگم پیش او زندگی می کردم ، تمام ظهرها از مدرسه یکراست به مسجد امام جعفر صادق"ع" خیابان طاووسی می رفتم و پس از نماز جماعت با "خانوم جون" به خانه می آمدیم . یادم نمی رود یک ماه رمضان ، مرحوم "فخرالدین حجازی" در آن مسجد سخنرانی کرد و با فریادهایی که علیه ظلم و جور و فساد می کشید چشمهای خواب آلود ما ( من و همکلاسیها و هم مسجدیهایم) را بیدار  کرد.

سالها بعد ، در مسجد امام جعفر صادق "ع" نارمک تهران ، با مجید - پسر عمویم - در کلاسهای تابستانی آنجا شرکت کردیم و آقای "بنایی" ما را که هنوز بیداری انقلاب فراگیر نشده بود ، به این موج نزدیک کرد . ارتفاع این موج زمانی بود که ما دیگر به "مسجد جامع نارمک" تهران می رفتیم و با مرحوم مهندس بازرگان ، مرحوم یدالله سحابی ، آیت الله طالقانی ، شهید محمد علی رجایی و ... آشنا شدیم .

انقلاب که شد ، عضو انجمن اسلامی مدرسه راهنمایی فضیلت نارمک بودم و "اتحادیه انجمنهای اسلامی شرق تهران" را که در خیابان فرجام بود پاتوق کرده بودیم . کلاسهای اسلحه شناسی ما در "مسجد سپهسالار حسین" در فلکه دوم تهرانپارس و کلاسهای آموزش فنون رزمی ما در "مسجد احمدیه" نارمک بالاتر از چهار راه سرسبز بود .

 

در همین مسجدها بود که کلاسهای عقیدتی و سیر مطالعاتی آثار استاد شهید مرتضی مطهری را هم شروع کردیم . سری کتابهای جهان بینی اسلامی و بحث ولایت فقیه از این مکانها در جان و روح ما جای گرفت و ما تا حدود زیادی بر خلاف بسیاری از نوجوانان و جوانان امروز که چه در سیاست و چه در دینداری با "احساس" وارد شدند ، ما با "تعقل" وارد شدیم و به همین دلیل ، عشق ما این بود که در گعده های بحث سیاسی جلوی دانشگاه تهران حاضر شویم و با مارکسیستها بحث عقیدتی و بعدها با لیبرالها بحث سیاسی کنیم .

جذابیت این مباحث باعث شده بود که آن سالها که نمازهای جمعه تهران (برخلاف امروز که قبل و بعد آن به یک بازار مکاره فروش لباس و پارچه و گردو و جوراب و شورت و خودکار و ... تبدیل شده است )، بازار فروش کتابهای خوب  و مجله های پر محتوای "پیام انقلاب" و " امید انقلاب" و "عروه الوثقی" و مرکز توزیع بیانیه های سیاسی حزب جمهوری و سازمان مجاهدین انقلاب و ... بود ، من روز به روز به بساطیهای مجاهدین انقلاب علاقه مندتر بشوم و کارم بکشد به "مسجد شیخ عبدالحسینی" بازار کفاشهای تهران و آغاز ارتباط گیری با سازمان و فعالیت سیاسی تشکیلاتی .

همان روزها بود که دو چیز بشدت مرا به سمت اخلاق سوق داد : کتابهای "قلب سلیم" و "گناهان کبیره" آیت الله دستغیب که آنموقع هنوز شهید نشده بود و خیلی هم کسی ایشان را نمی شناخت و دوم آشنایی و آغاز حضور در جلسات درس اخلاق حاج آقا مجتبی تهرانی در خیابان سقاباشی تهران . جلسات آنموقع در حیاط باصفای منزلی در خیابان سقاباشی برگزار می شد و بعدها به دبیرستان نور در خیابان ایران منتقل شد ، اما سه شب قدر ، جلسات با جمعیتی دهها برابر در "مسجد جامع چهلستون "در بازار شیرازی برگزار می شد که شاید تا امروز هیچ کدام از این سه شبها را از دست نداده ام مگر اینکه در تهران یا ایران نبوده باشم .

اما مسجدی که هیچ گاه خاطرات آن از یادم نخواهد رفت ، "مسجد سپهسالار تهران" است که بعد از شهادت استاد مطهری به "مدرسه عالی شهید مطهری" نامگذاری شده است :

پس از شهادت شهید مطهری ( یادم نیست چهلم استاد بود یا به احتمال قویتر سالگرد شهادت ایشان) ، در مدرسه عالی شهید مطهری نمایشگاه بسیار بزرگی از آثار مکتوب و صوتی و دیگر یادگارهای او برپا کردند. من شاید بی اغراق استاد مطهری را در آن نمایشگاه شناختم . برای هر کتاب او ، تابلوی بزرگی حاوی معرفی مختصر و زمان و شرایط نگارش آن تعبیه شده بود ، سیر تاریخی زندگی ایشان را در نمایشگاه با عکس و تفصیلات ارائه کرده بودند ، تمامی سخنرانیهای ایشان به صورت نوار کاست و با جلد و برچسب زیبایی عرضه شده بود و خلاصه در آن دو سه روزی که با دوستانم چند بار به آن نمایشگاه رفتیم شهید مطهری را خارج از آنچه رادیو و تلویزیون معرفی می کرد بسیار جذابتر ، واقعی تر ،  دست یافتنی تر و دوست داشتنی تر یافتیم و به او این بار عشق ورزیدیم . هر کدام از ما با توجه به اقتضای جیبهایمان چند نوار استاد را خریدیم ( فکر می کنم قیمت هر نوار کاست ده تومان بود) و چند کتاب . اما ماجرا بعد از نمایشگاه شروع شد که هر کدام نوارها را دست به دست می کردیم و بعد در مدرسه راجع به آن صحبت می کردیم ، کتابها را هم به همراهی معلم شهیدمان "محمد تقی رضایی" مطالعه می کردیم و حسابی زیر بنای فکری خودمان را با "مطهری" ساختیم .

بدین ترتیب ، "مسجد سپهسالار" یا " مدرسه عالی شهید مطهری" نقش بسیار زیادی در ساختن زیربنای فکری من بازی کرد و من برای همیشه به برپا کنندگان آن نمایشگاهِ جذاب و غنی بدهکارم . از آن زمان تا کنون فکر می کنم برای دوست داشتن مطهری ، پیش از خواندن و مطالعه آثار گرانقیمتش باید "صدا"ی او را شنید . صدایی که شنیدنش به آدم انرژی مثبت فراوان می دهد و گویی استاد ، نوشیدنی گوارایی را در ظرف وجودت می ریزد و تو را سرشار از خدا می کند .

به همین مناسبت و به مناسب برپایی نمایشگاه بین المللی کتاب که بنابر اخبار ، باید دو سه روز دیگر آغاز به کار کند ، از همه کسانی که مطهری را دوست دارند یا می خواهند فرزندان یا شاگردانشان به مطهری عشق بورزند و زیربنای فکری محکمی داشته باشند توصیه می کنم از تهیه و توزیع کتابها و آثار او برای آنان غفلت نکنند اما پیش و بیش از آن ، پیشنهاد می کنم که "صدا"ی مطهری را به نسل جوان برسانند و لوحهای فشرده صوتی سخنرانیهای او را تهیه و در دسترس آنان قرار دهند. صدای مطهری کارسازتر از کتاب مطهری و زمینه ساز آن است !

اما از "مسجد سپهسالار" یا "مدرسه عالی شهید مطهری" خاطرات دیگری هم دارم . در سال اول دبیرستان ، زمانی که " محمد علی رجایی" از وزارت آموزش و پرورش به نخست وزیری رسیده بود و آنموقع  رئیس جمهور محبوب ملت بود و ما در دبیرستان دانشگاه ملی ایران در خیابان جمهوری درس می خواندیم ، و کشور در اوج تنازعات سیاسی بین بنی صدر و رجایی بود ، هر چند روز یک بار رئیس جمهور عزیزمان را در این مسجد می دیدیم . در آن زمان که شهادتها ، به تبع ترورهای سیاسی مجاهدین خلق زیاد بود ، مراسم بزرگداشت آنان و اساسا هر گونه مراسم اصلیی در آن روزها را در آنجا برگزار می شد و از آنجا که مدرسه ما هم چیزی تا بهارستان فاصله نداشت ، در آن مراسم شرکت می کردیم و اکثر اوقات رئیس جمهور را در حالی که بسیار ساده به میان مردم  آمده و در میان مردم  نشسته و مانند مردم برخاسته است  در آنجا می دیدیم و عشقمان به انقلاب اسلامی و بخصوص رئیس جمهور ساده زیست و مردمی آن بیشتر می شد. شاید  بخش عمده ای از زیاد رفتنهای ما هم به این مسجد ،  برای دیدن رئیس جمهوری بود که از جنس مردم و در میان مردم و بر خلاف تصور در دسترس بود .

***

حکایت "مسجدهای دوست داشتنی من " البته از بعد از شهادت رئیس جمهور مکتبی شهید رجایی هم ادامه دارد اما نه مجال نوشتنی برای من هست و نه احتمالا فرصت خواندنی برای شما ...

آنها که در این بازی شرکت کرده اند :

١- مسجدهای دوست داشتنی ( وبلاگ "عطش شکن").

٢- مسجدهای مصفا (وبلاگ "پنج دری").

٣- مسجدهای دوست داشتنی ( وبلاگ "سعی")

۴- مسجد دوست داشتنی ( وبلاگ " خدای قاصدک").

۵- مسجدهای تو دل برو ( وبلاگ "قاصدک بارون").

۶-برای همه مسجدها ...( وبلاگ "برای خاطر آیه ها").

٧-لبیک یا عطش شکن ( وبلاگ "بهانه خیس باران").

٨- مسجدهای دوست داشتنی (وبلاگ "مسیر").

٩- مسجدهای دوست داشتنی من (وبلاگ "پیچک سر به هوا").

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()